دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ،

 دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ،

 كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه

 

 

خیلی وقته که اینجا نیومدم... امشب اما این اتفاق افتاد.     ...دارم پا میذارم به دنیای تاهل... 

 

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥


 

سلام.فردا تولد وبلاگمه.یعنی درست یکسال از شبی که بطور اتفاقی ایده ساخت وبلاگ به سرم زد میگذره.هر چند این دو سه ماه اخیر گرفتاری های فکری و درسی اجازه ندادن اونطوری که دلم میخواد به وبلاگم برسم؛ولی هیچوقت دلم نخواست که نوشتن توی وبلاگ رو متوقف کنم.

توی این مدت دوستان خوبی پیدا کردم که فقط به اسم میشناسمشون و فقط از طریق وبلاگهاست که باهاشون در ارتباطم.مجید عزیز که اولین بار پیشنهاد ساخت وبلاگ رو به من داد و من خواننده پروپا قرص گله و شکایتهاش توی وبلاگشم ؛زرشکی مهربونم که خیلی دوست دارم بیشتر ازش بدونم ؛ کیوان برره با اون بلاگ فعالش (که هر وقت میخوام براش کامنت بذارم اینقدر شلوغه که نوبت به من نمیرسه!) ؛سام عزیز که خیلی وقته ازش بیخبرم؛سارای عاشق؛ میثم خان ژنتیک دان؛ ایمان رقص برگها که نوشته هاش خیلی دلنشینه؛ جینای عزیز و همه دوستان خوبم که اسمشون رو اینجا نیاوردم.

خیلی وقتها اینجا تنها جایی بود که اومدم و دلتنگی هام رو؛شادی هامو و حرفهای نگفته ام رو توش نوشتم و راهنمایی ها و نظرات دوستهام رو  با دل و جون؛بارها و بارها از توش خوندم

خدا کنه بیشتر فرصت آپ کردن داشته باشم.چون واقها این کار بهم آرامش میده.

همتون رو خییییییییلی دوست دارم

راستی توی این ماه عزیز از همتون التماس دعا دارم.مهرنوش رو توی دعاهاتون فراموش نکنین.بدجوری محتاجم...

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ،۱۳۸٥


 

 

اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،
مهم نيست كه او مال تو باشد ،
مهم اين است كه فقط باشد :
زندگي كند ، نفس بكشد
و لذّت ببرد...

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥


 

آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد ، بدون توجه به این که روز چقدر تیره است.

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥


 

 

اگر درين لحظه خداوند تو را سخت در اغوش گرفته . مراقب باش تا رهايش نکنی. در برابرش به خاک بيفت وشکر کن فقط شکر کن...


ونگران نباش حتی اگر تو او را رها کنی او تو را همواره در اغوش خواهد داشت.حال که در بهترين لحظه ای فقط بنوش .حس کن .سيراب شو و توشه بردار.

 

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥


 

دنيا چه کوچک است

وين راه شرق و غرب چه کوتاه

تنها دو روز راه -

                 - ميان زمين و ماه

اما من و تو دور

آن‌گونه دور دور که اعجاز عشق نيز

ما را به يک‌دگر نرساند ز هيچ راه ...

افسوس .

 

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥


جشن تيرگان

تيرگان (سيزدهم تيرماه) يکي از مهم ترين جشن‌هاي ايران باستان بوده است و درباره‌ي برگزاري جشن تيرگان دلايل چندي گزارش شده است.

 نويسنده‌ي وبلاگ "آريوبرزن" به نشاني http://ariobarzan.blogfa.com برخي از اين دلايل را برشمرده است كه در ادامه مي‌خوانيد:

* در اين روز هوشنگ پادشاه پيشدادي ايران، نويسندگان و کاتبان را به رسميت شناخت و آنان را گرامي داشت. مردم جشن گرفتند و آن جشن به ياد ارجمندي قلم بر جاي ماند (روز قلم).

*به نوشته‌ي ابوريحان بيروني در آثار الباقيه سيزدهم تير روز ستاره تير يا عطارد است و چون تير (سياره عطارد) کاتب ستارگان است، سيزدهم تير را مي توان روز نويسنده ناميد.

* در ايران باستان هر روز نامي داشته و هرگاه نام روز و ماه يکي مي‌شد، جشني به نام آن روز برپا مي شد. سيزدهم تيرماه، تير روز نام داشته و به اين مناسبت جشن گرفته مي شد.

* در اين روز تيشتر (تير)، فرشته‌ي باران بر اپوشه (خشکسالي) غلبه کرد و باران باريد و زمين ديگرباره سبز شد، مردم جشن گرفتند و آن جشن (جشن به‌معني نيايش و ستايش پروردگار) به ياد فرشته‌ي باران، رزق و روزي بر‌جاي ماند.

* سرانجام پس از مدت‌ها محاصره‌ي ايران‌زمين توسط تورانيان در دوران منوچهر کياني، شاه بي‌کفايت ايران، توافق بر اين شد که يکي از ايرانيان تيري بيندازد و هرجا تير فرود آيد، آنجا را مرز ايران و توران بشناسند. پس در اين روز آرش، کماندار ايراني انتخاب شد. او به کمک فرشته زمين (اسفندارمز) از فراز البرز (قله دماوند) با ياد خداوند تيري انداخت و جان خود را همراه تير کرد. آرش مي‌دانست كه پهناي ايران به نيروي بازو و پرش تير او بسته است و بايد توش و توان خود را در اين راه بگذارد (منم آرش، سپاهي مرد آزاده)؛ پس خود جان سپرد و فداي ايران شد، اما تير بر مرز پيشين ايران و توران (بر کناره رود جيحون يا آمودريا در قزاقستان کنوني) فرود آمد و جنگ پايان يافت. مردم جشن گرفتند و آن جشن به ياد بزرگي ايران و صلح به‌جاي ماند.

* در روز سيزدهم تير، چون کيخسرو پادشاه کياني (فرزند سياوش) از جنگ با تورانيان بازمي‌گشت، بر سر چشمه‌اي تنها ماند. دراين هنگام فرشته‌اي بر وي نازل شد و او بيهوش شد. بيژن پسر گيو پس از او از راه رسيد و بر چهره‌ي پادشاه ايران‌زمين آب پاشيد تا به خود بازآيد. چون کيخسرو از مقدسين ايران باستان و ازجمله افراد جاودان (ناميرا) هم‌چون الياس و خضر است (کسي‌که پادشاهي را رها ساخت و به عبادت خدا پرداخت)؛ بنابراين ايرانيان اين روز را جشن مي‌گرفتند.

در بخش ديگري از اين نوشته درباره‌ي "آيين‌هاي تيرگان" آمده است: آيين‌هاي اين جشن هنوز در بسياري از سنت‌هاي بومي و محلي ما رايج است، بي‌آنکه سرچشمه اين سنت‌ها را بدانيم. جشن تيرگان دو روز به ‌درازا مي‌کشيده‌است. در اين جشن، مردم ايران باستان به گرامي‌داشت پيروزي فرشته باران بر خشکي، جشن آب مي‌گرفتند، به همديگر آب مي پاشيدند، شادي مي کردند و گل و سبزه به هم هديه مي دادند. لباس نو مي‌پوشيدند و به هم نقل و شيريني مي‌دادند.

در اين جشن به ياد پايان محاصره افراسياب توراني، نان و شيريني گندم مي‌پختند. به دور کله قند نخ زرين بسته و آن را تير و باد مي‌ناميدند، سپس نخ زرين را به ياد پيکان آرش، به باد مي سپردند، چرا که باد تير آرش را به دوردست ها برد.

همچنين در اين روز فال کوزه مي گرفتند. هرکس شعري (در دوران اخير از حافظ) در کوزه ‌انداخته و بعد نيت مي‌کردند. سپس دختري دست در کوزه مي‌کرد و فال هرکس را به او مي‌داد.

 لازم به يادآوري است که در تقويم رسمي ايران روز چهاردهم تير به‌عنوان روز قلم نام‌گذاري شده‌است.

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥


 

سلام

بالاخره کامپيوتر آزمايشگاه ما برگشت.فکر کنم از اين به بعد بتونم بلاگم رو ؛زمانيکه بيکار هستم؛از اينجا آپ کنم.چون توی خونه واقعا فرصت اين کار رو ندارم.

راستی فرا رسيدن ايام الله امتحانات رو به همه دوستان دانش اموز و دانشجو تبريک ميگم و اميدوارم به سلامت اين بحران رو طی کنيد.

امروز هم که بازی ايران و پرتقاله!ببينيم امروز قراره چند تا گل نوش جان کنيم!!! يه وقت هم ديديد تونستيم ۶-۵ تا گل به پرتقال بزنيم و بعدش هم از گروهمون صعود کرديم و بازم صعود کرديم و بازم صعود کرديم و جام رو برديم!(آره؛تو خواب!)

در هر صورت :آزرو بر جوانان عيب نيست

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥


 

عشق، ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست.عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود،و او هیچ وقت نداند که چرا خیس نشد...

 

 

     مهدی عزيز؛تولدت مبارک .آرزومند اوج بيشتر برای  پروازهايت    

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥


 

 

دل آدم ها به اندازه ي حرفهاشون بزرگ نيست ...

 

اما اگه حرفهاشون از دل باشه مي تونه

 

بزرگترين آدم ها رو بسازه.

 

ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه ولي

 

ميتونيم به دلمون ياد بديم كه

 

اگه شكست لبه هاي تيزش دست

 

اوني رو كه شكستش نبره.

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

سلام.

اين روزها سرم خيلی شلوغه و فرصت آپ کردن خيلی کم برام پيش مياد.از يه طرف دلم نمياد که ديگه سراغ وبلاگم نيام و از طرف ديگه خستگی و گرفتاری های فکری؛بهم اجازه نمی ده که نظم خاصی در آپ کردن وبلاگ داشته باشم

ديروز با حسنی واسه يه سری از کارهای اداری پايان نامه رفتيم پيش ۳ تا از استادامون. جاتون خالی اينقدر خسته شديم که وقتی رسيدم خونه؛ميخواستم بزنم زير گريه

آخرش هم کارمون نصفه موند...

يکی از استادهای خوبم که قبلا توی بلاگ از خاطرات کلاسش براتون نوشته بودم رو هم ديديم.دکتر اميرمظفری.

کلی سراغ بچه ها رو از ما گرفت. ازم پرسيد:هنوز دبليو دبليو دبليو تو  داری؟   منظورش همين وبلاگم بود!

اون اوايل  چند بار درمورد کلاس دکتر مطلب نوشته بودم؛نميدونم از کجا فهميده بود که من وبلاگ مينويسم ! ظاهرا مطالب رو هم خونده بود و خوشش اومده بود.وقتی اولين بار سر کلاس با خنده در مورد وبلاگم ازم سوال کرد داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.

ديروز هم  ميگفت :خيلی خوبه اگه روش سابق رو ادامه بدم و خبرهای مربوط به بچه های کلاس رو اينجا بنويسم.

خودم هم بدم نمياد که اينکار رو بکنم ولی اين همکلاسيهای با مرام! چندان آشنايی ايی با تلفن ندارن! واسه همين بجز حسنی؛مخمل؛سحرناز؛روشنک از بقيه بی خبرم.

******************************************

۵شنبه يه سر رفتم نمايشگاه کتاب. جاتون خالی؛ تمام ادبا و فضلا و دانشجويان ! مثل مور و ملخ توی سالن ها جمع شده بودن...

خدا برکت بده به اينهمه دانشجو!! البته اين نمايشگاه کتاب هم بيشتر نمايش گاهه تا نمايشگاه! اکثر دوستان تشريف ميارن تا در فضايی فرهنگی؛ کمی قدم بزنن و خوراکی ميل کنن.

ما که بخيل نيستيم...؛نوش جونتون.

******************************************

راستی در مورد پست قبلی:

من؛استقلالی نيستم؛قرمز هم نيستم؛اصلا من فوتبالی نيستم؛ جسارتا از فوتبال خيلی هم بدم مياد.

ديدن صحنه های فوتبالی که توی پست قبلی نوشتم هم يه توفيق اجباری بود. 

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

تبريک به همه استقلالی ها که امروز تيم محبوبشون تونست جام قهرمانی ليگ رو به خونه اش ببره. به هرحال ثمره تلاششون بود و احتمالا اين پيروزی ؛براشون خيلی لذت بخش بوده .

من بارها شاهد برنده شدن تيم های خارجی در مسابقات فينال و بردن جام قهرمانی٬ توسط اونها بودم.معمولا رسمه که بعد از گرقتن جام؛ اعضای تيم درحاليکه جام رو در بالای سرشون نگه داشتن؛ يکبار دور تا دور زمين مسابقه رو ميدوند و جام رو به تماشاچی ها نشون ميدن و اظهار شادی ميکنن.

چيزی که امروز از تلويزيون ديدم؛ خيلی عجيب و کمی مسخره بود. صد نفر آدم همه هول ميدادن و از سر و کول همديگه بالا ميرفتند تا به جام دست بزنند! انگار اين گلدون فلزی يه چيز عجيب و غريب بود که از يه سياره ديگه افتاده بود روی زمين!

 

چند دقيقه اول که فقط هول و زور و کتک کاری و بکش بکش؛ برای در دست گرفتن جام بود تا اينکه بالاخره منصوريان زورش به جمعيت چربيد و جام رو در دست گرفت بعد از اون هم هرکسی اين جام رو به چنگ می آورد؛ آنچنان شروع به دويدن ميکرد که کسی به گردش هم نميرسيد! تازه پشت سرش رو هم نگاه ميکرد تا بقيه بهش نرسند.

 کمدی جالبی بود:يکی با جام در جلو که به سرعت پلنگ ميدويد٬ و يک گروه تشنه جام در حال دويدن به دنبال او...! بعدش می ريختن روی سر نفر اولی و مجددا ادامه ماجرا؛ يه چيزی تو مايهء مسابقات راگبی! با اين تفاوت که اينجا کسی از لباسهای محافظ استفاده نميکرد.

جالب اينجاست که اکثر اين افراد اصلا ازبازیکنان نبودند! خلاصه اين بی نظمی و به قول گزارشگر فوتبال؛اين کمدی اينقدر ادامه پيدا کرد که دوستان تلويزيونی ٬ مجبور شدند عطای گزارش رو به لقايش ببخشند.

 

 جالبه! اونوقت انتظار داريم تماشاچی ها بعد از اتمام مثل آدمهای متشخص؛ استاديوم رو ترک کنن و به اتوبوسها و باغچه ها و ماشين ها و... اينهمه خسارت وارد نکنن .

 

قهرمانی و بردن جام؛ مبارکتون باشه ولی يه کمی هم رفتارتون رو (حد اقل جلوی دوربين) کنترل کنيد.

بابا فوتبالیها: جنبه داشتن هم چیز خوبیه...

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

خدايا! روحم از شدت درد مي‏سوزد،

قلبم مي‏جوشد،

 احساسم شعله مي‏كشد،

 و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند،

 تو به من آرامش بده.

خسته ‏ام،

دل‏شكسته‏ام،

 احساس مي کنم آن بنده اي نبودم که توانسته باشم رسالت بندگي خودرا انجام دهم.

زمان گذشته ومن هنوز در وادي اولم...

 خدايا مي بيني و مي دوني که تو چه بحراني هستم ،

تنهام نذار و مثل هميشه کمکم کن و کمکم کن که انتخاب درستي داشته باشم.

خدايا اگر مي دوني که ما بنده هاي تو، ناچيزيم و جز تو کسي رو نداريم

پس ما رو محتاج هيچ کس نکن تا شرمنده ي تو نباشيم.

 خدايا فراموشم نکن حتي اگر من فراموشت کردم .

الهي !

توفيقم بده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم .

 بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم

و پيش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم.

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥


 

ازش میخوای که همراهت باشه

با تو میاد.

خلوتت رو باهاش قسمت میکنی

دل میدی به دلتنگی هاش

میخندی با خنده هاش

ماه و ستاره ها رو رفیق شبهاش میکنی

کم نمی ذاری ... نه !

اصلا تو ، توی این عالم نیستی

اونقدر دوری

اونقدر که دلت میخواد یادت نباشه

تو همین حال و هوا که میتونه اسمش یگانگی باشه

خیلی پیشتر، خیلی قبل ترا

نون و نمک سفره مادر رو حرمت نگه نداشته،

شکسته... از یاد برده !

... قشنگ نیست !

 

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥


 

 

چه ساده با گریستن خویش، زاده میشویم

و چه ساده در میان گریستن دیگران،می میریم

و در فاصله این دو سادگی،چه معمایی میسازیم

                          به نام " زندگی"...!

و در پیچیدگی آن چه مجرمانه ملول می شویم..

 

بر سر آن نیستم که بر هر سوراخ پیراهن کهنه شب،یک ستاره بنشانم!

میخواهم بیاموزم که با چشمهای شسته،از پس این روزن های مندرس، بانوی روز را عاشق باشم.

میخواهم تغییر ،مرا از چنگ تقدیر ، به در آورد.

 

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٥


 

باز کن پنجره ها را که نسيم

روز ميلاد اقاقی ها را

                           جشن ميگيرد

وبهار

        روی هر شاخه؛ کنار هر برگ؛

                                                شمع روشن کرده است.

 

*******

... دوباره يه بهار ديگه؛ يه عيد ديگه؛ شروع يه سال جديد ... و همه اينها اينقدر سريع اتفاق می افتند و آنچنان اومدنشون توی همهمه آخر اسفند غرق ميشه که خيلی ها فراموش ميکنن که دارن سالهای عمرشون رو پشت سر ميگذارن در اين نو شدن ها...

 

گريزی نيست ؛ نه از ديروز و نه از فردا؛ و اين همون مفهوم  زندگيست. مفهومی که بسيار زيباست اگر در هر نو شدن؛ وقتی به ديروزمون برميگرديم؛ از خودمون شرمنده نشيم . حس نکنيم يکسال از عمرمون رو هدر داديم بدون اينکه رضايت خاطری برامون فراهم بشه. من فکر ميکنم خوشبختی يعنی همين؛يعنی اينکه آدم از خودش رضايت داشته باشه٬ از اعمالش٬ از وجدانش٬ از قلب و احساسش٬ از بهره جستن از فرصت هاش.

 

يکسال گذشت از لحظه سال تحويل سال ۱۳۸۴؛از نمناک شدن چشمها وقتی کنار هفت سين نشستيم و به صدای ساعت شماته داری که معمولا از  يک دقيقه قبل از سال تحويل از تلويزيون پخش ميشه٬ گوش ميداديم؛  از گرفتن عيدی های لای قرآن و از نوروز پارسال...

 

با اين همه؛ نوروز هميشه زيباست و عيد با اينکه هر سال تکرار ميشه ولی هميشه نو و هيجان انگيزه. ديدن شور و شوق مردم برای عيد؛ هميشه واسه من خيلی لذت بخش و زيباست. اصلا تا حالا فکر کرديد اگه عيد در کار نبود؛ چقدر زندگی يکنواخت ميشد؟ و چقدر در روزمره گی های زندگی غرق ميشديم؟

 

خدا کنه توی اين روزها توی دل هيچکدومتون  غم نباشه. حسرت شادی عيد توی دل هيچکدومتون نمونه و جيب هيچکدومتون هم از عيدی بی نصيب نمونه

 

از خدای مهربون ميخوام که سال آينده رو از بهترين سالهای زندگی همه مون قرار بده.سالی پر از شادی؛خوشبختی؛موفقيت؛برکت و سلامتی. ازش ميخوام بهمون قدرت بده که بتونيم زيبايی هايی  که به ما ارزانی داشته رو ببينيم و قدر بدونيم ؛قدرت بده که سختی ها رو تحمل کنيم و تسليم شون نشيم ؛ قدرت بده که بتونيم دست نيازمند ها رو بگيريم و قدرت بده که محتاج و نيازمند هيچ انسانی نباشيم.

 

آرزو ميکنم به آرزوهاتون برسيد؛ همين.

              

                           عيدتون مبارک

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤


 

الهی؛

            گهی به خود نگرم گویم: از من زار تر کیست؟

            گهی به تو نگرم گویم: از من بزگوارتر کیست؟

 

 

 گاهی که به طینت خود افتد نظرم        گویم که من از هرچه به؛ عالم بترم    

 

 چون از صفت خویشتن اندر گذرم        از عرش؛ همی به خویشتن درنگرم. 

 

 

الهی؛

          از خاک چه آید مگر خطا؟  و از علت چه زاید ؟ مگر جفا !  واز کریم چه آید جز وفا؟

            

 الهی ، باز آمدیم با دو دست تهی؛ چه باشد اگر مرهمی بر خسته گان ، نهی؟

 

               

    ای بار خدا به حق هستی                    شش چیز به ما عطا فرستی

   ایمان و امان و تندرستی                     علم و عمل و فراخ دستی

 

                                                                    خواجه عبد الله انصاری

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤


 

آمدن،عاشق شدن،رفتن، 

                       به یک افسانه پیوستن!

چیست جز این سرنوشتی ،ابتدا وانتهایت را؟

                                                    

عشق چیزی نیست جز بارانی ازغم پشت یک لبخند...

 

       تا که هرکس آفتابی حس کند حال و هوایت را.

 

                                                                                                         استادسهیل محمودی

 

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤


 

خوب اين هم از ۲۹ بهمن و رسيدن سپندارمذگان ؛ جشن سنتی عشق در کشور باستانی خودمون.

اين مناسبت قشنگ و زيبا رو به همه شما دوستان خوبم؛ تبريک ميگم.

اينو نوشتم که ثابت کنم غرب زده نيستم.اتفاقا برعکس؛ من هميشه در مورد سنتها و آداب و رسوم ايران باستان مطالعه ميکنم و اين رسوم برای من هميشه تاز گی داره.

۷ مهر: جشن مهرگان { که پيشينه اون مربوط به زمان  برداشت محصول و تشکر از يزدان پاک ؛ هست}

۱۰ بهمن: جشن سده{که پيشينه اون مربوط به کشف آتش توسط هوشنگ شاه؛ هست }

۲۹ بهمن: سپندارمذگان

چهارشنبه سوری : که حلول فروهر ها به زمين است.

نوروز: { که افسانه های فراوانی برايش گفته شده است و آغاز آن به پادشاهی جمشيد بر ميگردد}

سيزده بدر و ...

به جز اينها؛ داستانهای اساطيری شاهنامه فردوسی هم هميشه منو با خودش به سرزمين های اجدادی ميبره...  داستان زال و سيمرغ؛ کاوه آهنگر؛ ضحاک مار دوش ؛ داستان رستم و سهراب؛ هفت خوان رستم؛پرواز کی کاووس؛بيژن و منيژه؛ داستان سياوش و...

زنده باد ايران وايرانی واقعی

و خجسته باد سپندارمذگان

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤


 

سلام.

بالاخره اين تعطيلات چند روزه که به تعطيلی ميان ترم دانشگاهها متصل شده بود هم ٬ تموم شد و برای خيلی ها؛ امروز اولين روز ترم جديد تحصيلی بود.

برای همه آرزوی ترم پر از موفقيتی رو دارم.

البته معمولا شروع ترم تحصيلی؛ برای اکثر دانشجو ها؛ مساوی هستش با تلمبار کردن روزافزون درسها ؛ برای شب امتحان.   سعيکم مقبول!

******************************************************

اگه يه نگاه به تقويم( البته تقويم ميلادی) بندازيد؛ متوجه ميشين که سه شنبه اين هفته؛ 14 february ؛ روز ولنتاين هست که به يک واقعه تاريخی؛برميگرده و امروزه در اکثر کشورهای دنيا ؛ به عنوان مظهر نمادين عشق و دوست داشتن ؛ جايگاه پيدا کرده . کادو دادن و کادو گرفتن ؛ به اين مناسبت ؛چند سالی هست که بين قشر نوجوان و جوان ايرانی هم نفوذ پيدا کرده و کم کم داره خيلی مرسوم ميشه.

البته صرف نظر از ديدگاهی که خيلی ها از اون زاويه !  به اين روز نگاه ميکنن؛ به نظر من اين مناسبت؛ بهونه بسيار خوبيه که از طريق اون؛ ميشه محبت و علاقه رو به طرف مقابل ؛ نشون داد. البته اين ابراز علاقه صرفا نميتونه محدود به اين روز خاص باشه. مثلا اينکه ما در  روز مادر برای مادر هامون هديه تهيه ميکنيم؛ صرفا يه حرکت نمادين هست که بتونيم توسط اون؛ محبت و علاقه خودمون به اونها رو ابراز کنيم  نه اينکه فقط سالی يکبار  به ياد اونها بيافتيم! 

من فکر ميکنم اگر اين رسم فرنگی! يه کم وسيعتر بشه و فقط محدود به روابط  دوستی نباشه و در بين زن و شوهر ها هم ؛ رواج پيدا کنه و جا بيافته؛ خيلی قشنگتر و بهتر خواهد بود.

خواهشأ من رو متهم به غربزدگی نکنيد؛ چون من واقعا به سنتهای ايرانی خودمون پايبند هستم و با هيچ کدومشون هم مخالفتی ندارم. اما وقتی يه رسم ؛ چيز قشنگ و جالبی باشه؛ خيلی هم ازش استقبال ميکنم؛ حالا چه مال يونان و رم باشه  وچه مال بورکينافاسو  و گاگومبا !

پس:

 

happy valentine day

  
نویسنده : mehrnoush ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤